هر کی دستت رو گرفت لزوما دوستت نیست !
شاید تو حرکت بعدی ، پاشو گذاشت رو شونت و رفت بالا … !!


می ترسم روزی سراغم را بگیری ولی فاصله ی من و تو افقی نباشد …


پرندگانم را آزاد کردم ؛ زیرا فهمیدم “نداشتن” تنها راه “از دست ندادن” است !!!


می دونی چیه رفیق ؟
حکایت زندگی ما شده مث “دکمه پیرَن”
اولی رو که اشتباه بستی تا آخرش اشتباه میری …
بدبختی اینه که زمانی به اشتباهت پی می بری که رسیدی به آخرش …


آدم ها برای هم سنگ تمام می گذارند امــا نه وقتی که در میانشان هستی ، نـه !!!
آنجا که در میان خاک خوابیدی ، “سنگِ تمام” را میگذارند و می روند …


از کودک فال فروش پرسیدم چه میکنی ؟
گفت از حماقت انسان ها تکه نانی در می آورم !
این ها از منی که در امروز خودم مانده ام ، فردایشان را می خواهند …


رسم زمانه است
اگر نرم باشی تو را له میکنند
اگر خشک باشی تو را میشکنند …


خدایا کم آورده ام …
در لیست آدم هایت اشتباهی شده است ؛ اسم من که ایوب نیست !!!


دنیای عجیبی شده است !!!
برای دروغ هایمان خدا را قسم میخوریم و به حرف راست که میرسیم می شود جان تــو …


دلت را به هر کسی نسپار ، این روزها بعضی ها از سپرده ات هم بهره میخواهند …


بزرگترین نعمت اینه که اگه کسی پشت سرت حرف زد ، رفیقات با پشت دست بزنن تو دهنش !


آدم ها دروغ نمی گن
اگر چیزی می گویند صرفا ” احساسشان درهمان لحظه ست …
نباید روش حساب کرد …


وقــتی همه چیز خوبه
میترسم …
مـا به لنگیدن یکــــ جایِ کار
عـــادت کـــرده ایـــم . . .


حوا بودن تاوان سنگینی دارد …
وقتی آدمـ ها برای هر دمـ و بازدمـ
هوا نیاز دارند …


دیگر بوی آدمیزاد نمی دهیم !
گرگ ها هم برای خوردنمان ناز میکنند …


ایـــن روزهــــا خــوابــــم نمـی آیــد …
فـقــط مـــی خـــوابـــــم
کــــه بیـــــدار نبــــاشــــم!


درد یعنی‌ سرت به همون سنگی‌ بخوره که به سینه میزدی …


دیگر از تنهــــــایی خستـــــه شده ام …
به کلاغــــها زیر میـــــزی میــــدهم ،
تا قصـــه ام را تمــام کنند . . .


کاش من هـــــم دکمــــه alt+shift داشتــــم
تا وقتی حرفهـــــایم را نمی فهمیــــدی
زبان گفتـــه هــایم را عوض مـــی کردم


هر وقت بین دوتا انتخاب مردد بودی ؛
شیر یا خط بنداز !
مهم نیست شیر بیفته یا خط …
مهم اینه که اون لحظه ای که سکه داره رو هوا می چرخه ،
یه دفعه بفهمی :
دلت بیشتر میخواد شیر بیفته ، یا خط …


آلـــیــــس کـــجـــایـــی؟!
بـــیـــا …
ایـــنـــجـــا عــجــیـــب تــریــن ســـرزمــیــن دنـــیــاســت . . .


دنیای من
پر از دستهایست
که خسته نمی شوند
از نگه داشتن
نقاب ها . . . !


این نیز بگذرد؛
مثل همه ی اتفاقات خوب و بد زندگی؛
مثل همه ی دوست داشتن هایی که؛
در ته صندوق خاک خورده ی زمان مخفی ماند؛
و هیچ کس نفهمیدشان؛
این نیز بگذرد، مثل زندگی …


نامــردی را معلم بــه ما آموخت،

ازهمان کودکی میگفت : جای خالی را پر کنید …



چه اشتباه بـزرگیست ، تلخ کردن زندگیمان
برای کسی که در دوری ما
شیرین ترین لحظات زندگیش را سپری میکند . . .


باید قمارباز باشی تا بفهمی فرق است بین ‘باختن’ و ‘بد’ باختن…


کوچه ها را بلد شدم
رنگهای چراغ راهنما
جدول ضرب
دیگر در راه هیچ مدرسه ای گم نمیشوم
اما گاهی میان آدمها گم میشوم
آدم ها را بلد نیستم.!